کمی بعد از همیشه

حرف هایی که می توانمشان گفت

کمی بعد از همیشه

حرف هایی که می توانمشان گفت

من

 

بر اساس روایتی من امروز به دنیا آمده ام٬ حالا : 

- چه درخشان بودند ستاره ها دیشب و چه رویایی ابرها در آسمان. 

- چه بی نهایت من٬ در نهایت خسته این جهان. 

- چه غمی فرو خفته در پهنه بیکران. 

- چه دلی بسته ام ...  

- چه گلی زده ام ...  

- چقدر خستگی سریع و پیوسته در رگانم می دود و سراپایم را درمی نوردد٬‌ منی که چند ساعتی است قدم گذاشته ام در سی و چند سالگی و جهان از سمت سنگین ترین وجهش روی قلبم افتاده است. دلم به اندازه دل یک گنجشک شده است منی که این سی و اندی سال دل بزرگ می کردم برای ورود به جهانی که حالا روی قلبم ایستاده است تا مرا فرو ببرد در خودم. دل بزرگ می کردم پیوسته و کوچک می شدم از منی که سی و اندی سال پیش در چنین روزی قدم می گذاشت بر جهانی که در دلش بود ... حالا خستگی تندتر می دود و من کندتر می شوم و کندتر و کندتر  و ...

نظرات 4 + ارسال نظر
حرف دل 2 - آبان‌ماه - 1389 ساعت 11:06 ق.ظ http://harfedel1724.javanblog.com/

(( دکتر علی شریعتی )) به دنیا آمده ام که انسان باشم ، نه فرشته نه حیوان ، یک انسان با همه نقص ها و قدرت هایش بر آنم که همواره از انسان بودنم لذت ببرم و دفاع کنم !!!!! چیز کمی نیست !


برات آرزوی موفقیت می کنم به منم سر بزن تو حرف دل 2 از دکتر انوشه نظر بده

احمد 2 - آبان‌ماه - 1389 ساعت 12:19 ب.ظ

سلام
ما هم به همان روایت به شما تبریک عرض مینماییم. راستی نگفته بودی تدریس میکنی بلا؟

کدوم بلا٬ مهدی؟

[ بدون نام ] 4 - آبان‌ماه - 1389 ساعت 10:54 ق.ظ

اولا که تولدت مبارک. پنجما چرا اینقدر خسته و دلگیری. ما در نهایت خستگی٬ در نهایت عدم تجانس با دنیا و محیط در عین درک همه دردها و زخم ها هنوز رودارتر از این حرف هاییم که کم بیاریم و خسته بشیم ...

میگن آدما با همدیگه فرق می کنند٬ انگار فرق ما و شما همینه. راستش در ظاهر ما هم مثل شمائیم٬‌ پر رو و رودار٬‌اما باطنمان درب و داغونه ...

باران 4 - آبان‌ماه - 1389 ساعت 11:41 ق.ظ

سی و اندمین پاییزتان پر از رنگ!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد